از ابتدای بارداری تا نه ماهگی
می خوام از اولین لحظه ای بگم که فهمیدم تو تودل مامانی هستی. یک لحظه عجیب بود خوشحالی، ترس با هم مخلوط سده بود و نمی دونستم باید چیکار کنم فقط سریع به بابایی زنگ زدم و گفتم بیا خونه. در حالی که گریه می کردم بابایی اومد و وقتی فهمید که جواب بی بی تستم مثبته کلی خوشحال شد. با هم رفتیم دکتر. فرداش جواب ازمایشم رو گرفتم و وقتی خانوم دکتر با قطعیت گفت بارداری زنگ زدیم و با خوشحالی به همه گفتیم. نمی دونی چقدر برکت به خونمون اوردی.
چند ماه نگذشته بود که اول خونه خریدیم و بعدش هم بابایی از شهرستان کارش به مشهد اومد.
خیلی دوران بارداری خوبی بود و تو دخمل ناز من اصلا اصلا مامانی رو اذیت نمی کردی. ویار بد اصلا نداشتم فقط عاشق چیزهای ترش بودم بقدری تمبر هندی لواشک می خوردم که نگو. همه منو دعوا می کردن ولی نمی تونستن از دستن تمبر هندی بگیرن. خاله الهام همش از طرقبه برام تمبر هندی می خرید.
از همون روزهای اول پیاده روی زیاد می کردم. تا زمانی هم که شکمم کامل بزرگ نشد ( بعد از تعطیلات عید) کسی از بچه های سرکار مامان خبر نداشت که من باردارم.
اون اوایل بارداری با مامان زیاد به خاطر مسائل کاری مسافرت می رفتیم. دوبار زاهدان رفتیم یکبار هم شیرازو یکبار هم زنجان.
خیلی خوب بود دیگه تنها نبودم و تو عشق مامان تو دلم بود.
اولین بار که می خواستم برم سونو گرافی دل تو دلم نبود که صدای اون قلب نازنینتو بشنوم
نمی دونی چقدر منتظر بودم ولی خانوم دکتر نامرد گفت که هنوز شما کوچیکی و نمی تونم صدای قلبتو بشنوم. ( البته فیلم گرفتم که بزرگ شدی بهت نشون می دم)
دفعه دوم اخرهای ماه اسفند بود که با بابایی دوباره رفتیم سونوگرافی و اونجا هم صدای قلبت رو شنیدم و هم گفتن که خدا یک فرشته ناز نازی دخمل به ما داده. با تمام وجودمون خوشحال شدیم.
نمی دونی عزیز دلم که چقدر دوست دارم. قبل از اینکه حتی بدونم باردارم با مامانی و خاله الهام یک چمدون پر برات لباس دخترانه و پسرانه خریده بودم. البته اولین لباسی که برات گرفتم یک پیراهن دخترانه خیلی ناز صورتی بود.

اینم اولین لباسی هست که به تن کردی

دیگه خرید کردنهای مامان شروع شده بود.کوچکترین پولی که دستم میومد برات چیزی می خریدم. برات لالایی می خوندم و باهات کلی حال می کردم.
تو خیلی دختر نازی بود تا اخر ماه هشت هر روز با مامانی میومدی سرکار و اصلا هم مامانی رو اذیت نمی کردی. فقط خیلی خیلی تکون می خوردی.
دو ماه اخر به قدری تکونهای محکمی می خوردی که از روی لباس هم مشخص بود.
وقتی تکون می خوردی حداقل فکر کنم سه بار دور خودت می چرخیدی. بازم میگم خیلی خیلی دوست دارم نازدونه من.
تو این مدت دوبار دیگه هم رفتم سونو گرافی که تو بار اخر که فکر کنم ماه هفت ونیم بودم عکس خیلی واضحی ازت گرفتن که حتما برات می زارمش دختر نازنین من.
یه چیزی دیگه هم بگم که مامانی وقتی شمارو داشت خیلی خیلی گرمش می شد و تو مدت تابستون که بیشتر باغ می رفتیم، من عاشق این بودم که برم استخر ولی اب استخر خیلی سرد بود و بابا شاهین منو دعوا می کرد که دخترم گناه نداره. من زیاد توجه نمی کردم تقریبا میشه گفت تا هشت ماهگی با هم استخر می رفتم. خیلی حال می داد. تا پامو تو استخر می زاشتم خودتو جمع می کردی و میومدی بالا.یکبار تو پنج ماهگی با مامانی بابا و عمه جونی ها رفتیم استخر. وردی استخر چون باردار بودم ازم تعهد گرفتن که اگه مشکلی پیش بیاد خودم مقصر هستم. یکم ترسیدم و می خواستم برگردم ولی دلو زدم به دریا و رفتیم و حسابی هم با هم کیف کردیم عسل مامان.
بازم هر مطلبی یادم بیاد برات می نویسم عزیز دردونه مامان


از ابتدای بارداری تا نه ماهگی
